شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 8 آبان 1390برچسب:علی و مریم, | 12:55 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، درک کن چه حسی دارم ، همیشه میمانم مال تو…
کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار…
هر گاه نیستی و دلتنگ توام نامت را در دلم زمزمه میکنم ، اینگونه است که آرام میشوم ، دلم را راضی میکنم و اینگونه روزهای دلتنگی را سر میکنم
دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد در میان میگیرد یاد تو را ، درد دل میکند با خاطره هایت ، تکرار میکندحرفهایت ، حرفهایی که تو همیشه با دلم در میان میگذاری …
نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، نشسته ام بر روی ابرهای خیالت ، و در رویاهای تو سیر میکنم آسمان دلتنگی ام را….
نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای در فکر تو نباشم ، هیچگاه فکر نکن که در حال فراموش کردن تو باشم
درست است که روزها میگذرد، چه زود آسمان تاریک امشب ، روشنی فردا میشود اما نمیگذرد ، نمیگذرد ، نمیگذر هیچگاه آن عشقی که در قلبم نسبت به تو دارم ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود هیچگاه آن احساسی که به تو دارم…
هر چه دوست داری از من بخوا جز فراموش کردنت ، اگر میخواهی بروی برو اما من هستم ، آنقدر میمانم تا ماندنم مرا یاری کند ، تا دوای عشقت مرا درمان کند…
میمانم و میمانم تا لحظه مرگم ، آنقدر عاشقت میمانم تا لحظه از دنیا رفتنم قصه عشق مرا بنویسند…
نه عزیزم به این خیال نباش که روزی سرد شوم ،جانم را از من بگیرند با تو دوباره زنده میشوم ،دنیا را از من بگیرند با تو دوباره صاحب دنیا میشوم ….
هیچگاه نمیتواند کسی تو را از من بگیرد، میدانی که قلبم بی تو میمیرد،تو در قلبمی و هیچگاه دنیای عاشقانه من نمیمیرد….


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 7 آبان 1390برچسب:, | 2:54 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

خدايا چه مي شد اگر اشتراکي نفس مي کشيديم

چه مي شد اگر خنده هايمان،گريه هايمان تنها نمي شدند

خدايا چه مي شد اگراز کنار آدمها با نفرت نمي گذشتيم

چه مي شد اگر سنگ نبوديم

چه مي شد اگر راه هايمان صاف نه اما با هم بوديم

چه مي شد اگر عشق مثل هوا بينمان جاري بود

خدایا چه میشد مگر؟


 


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 7 آبان 1390برچسب:خدایا چه میشد مگر, | 2:46 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم،
جای اسم قشنگت سر سطر
نازنین، نازنین می گذارم ...
گفتن از تو ولی کار من نیست،
پس قلم را زمین می گذارم ...
شب و روز همه بخیر
و پر از گل سرخ.

 

خداحافظ برای همیشه


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 2 آبان 1390برچسب:, | 7:7 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

 

خیلی سخت است بدانی هیچوقت به آن کسی که خیلی دوستش داری نخواهی رسید.
خیلی سخت است با اینکه میدانی به او نمیرسی باز هم سکوت کنی و آرام در دل شکسته شوی.
خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی ، خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی.
با خود میگویم این زندگی تنها با تو زیباست ، میگویم که این قلب تنها عاشق تو هست و تنها تو را دوست دارد اما کسی آنچه را که برای خویش زمزمه میکنم باور ندارد.
شاید تنها با یاد و عشقت  اما بدون تو، در این دنیا تنها زندگی کنم.
این رسم زندگیست ، سرنوشت با من و تو یار نیست .
هیچکس هوای ما را ندارد ، زندگی با ما نمیسازد.
تنها من هستم و تو هستی ، دو قلب عاشق ولی تنها و شکسته .
قلب تو را نمی دانم ، اما قلب من میخواهد تا ابد به عشق تو تنها بماند.
خیلی سخت است با او که دوستش داری نتوانی زندگی کنی و بدانی که هیچگاه به او نخواهی رسید.
خیلی سخت است نتوانی دستانش را بگیری و او را در آغوش بفشاری.
تنها میتوانم به تو بگویم خیلی دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مانم عزیزم.
خیلی سخت است برای رسیدن به او که خیلی دوستش داری انتظار بکشی و آخر سر سهم این انتظار شیرین یک پایان تلخ باشد.
پایانی که آغاز حسرت عشق من است .
تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم،
تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با تو فرا رسد.
شاید تا فردا یا شاید تا…
تا آخر دنیا!


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 2 آبان 1390برچسب:, | 6:2 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

ببـــــار بارون ، ببـــــار بارون دلـــــم از زنــــدگی خــ ـ ـون

ديـــگه هــــــرجای ايـــن دنيـــ ـ ـا برام مثــــل يه زنــدونه

ببـــــار بارون که دلــــگيـــ ـرم ببــــــار بارون که غمـــگينم

خـــــراب حال من امشــــب دارم از غصـــــه می ميـــ ـرم

ببـــــــار اي نم نم بارون ببـــــار امشب دلــــم خسته است

ببــــــار امشب دلـــــــم تنگه همــــه درها به روم بسته است

ببــــــار ای ابــــــــر بارونـــی ببــــارو گــــــونمـ ـ ـو تر کـــــن

مثــــل بغض دل ابـــــرا ببــــــار اين بغض و پـــــر پــــــــر کــــن

نه دســــتي از سر يـــــــــاری پنــــاه خستگی هــــ ـ ـام شد

نه فـــــــــريادهــــــــــم آوازی غـــــرور خلــــــوت مـــــــــــا شد

نه دلگــــــرمی به رويـــ ـايی که مــــــــن هـــــم بغضِ بارونـــم

نه اميـــــــــدی به فردايی که از فـــــردا گريـــــزونــــــــــــــــــــم

 


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 2 آبان 1390برچسب:ببار بارون, | 2:14 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داري براي روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نمي‌کني!

  بايد آدمش پيدا شود!

 بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد!

 سِنت که بالا مي‌رود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بِکشي‌اش…

 شروع مي‌کني به خرج کردنشان!

 توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي

 توي رقص اگر پا‌به‌پايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند

 توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي قشنگ را نشانت داد

 براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني برا ي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج مي‌کني! يک چقدر زيبايي يک با من مي‌ماني؟

 بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون اين‌که تو را به ياد بياورند

 غريب است دوست داشتن.

 و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛

 به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.

 تقصير از ما نيست؛

 تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند



 


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 2 آبان 1390برچسب:, | 11:51 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

 

فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق
حیف این دل است اگر بشکند ، اگر همدرد غم و غصه های دنیا شود
حیف این دل است اگر نا امید شود ، اگر همنشین اشکهای بی گناهت شود
دلت را اسیر بی وفاییها نکن ، همیشه آرام باش ، تا دلت نیز آرام باشد
دلت را در دام یک دل سیاه نینداز ، همیشه شاد باش ، تا دلت مثل یک شمع نسوزد ، مثل ستاره ای باشد درخشان ، مثل خورشید باشد همیشه تابان.
مواظب دلت باش عزیزم ، قدر آن را بدان ، تو تنها همین دل را داری که اینک میتوانی به آن امید دهی ، رهایش کن از دام بی محبتی های این زمانه.
اگر دلی شکست ، زندگی ویران میشود ، اگر اشک از چشمی آمد ، دل میسوزد آنگاه زندگی سرد و بی روح میشود.
با دل ، یکرنگ باش تا با دلت مهربان باشند ، با دل ، وفادار باش ، تا دلت را بازیچه قرار ندهند.
اگر میخواهی به قله خوشبختی برسی ، اگر میخواهی عاشق بمانی و هیچگاه شکست نخوری با دلی باش که قدر آن دل پاکت را بداند ، مواظب دلت باش ، دلت را به آتش نکشند ، آن را در دره غمها رها نکنند و کاری نکنند که تو از بازی روزگار خسته شوی .
در این زمانه دلهای بی وفا فراوان است ، گونه ها پریشان است ، چشمها گریان است ، مواظب دلت باش عزیزم ، دلت را در حسرت آن روزهای شیرین نگذار.
نگاهی به رنگ آبی آسمان ، دلی به وسعت عشق و آرامش آن لحظه های ناآرام، هوای خوب ، صدای دلنشین قلبهای خوشبخت و حضور در صحنه تکرارنشدنی زندگی ، مواظب دلت باش ، زندگی پر از کویر تشنه است ، آسمان گاه ابری و دلگرفته است ، لحظه ها همیشه آرام نیست ، گاه بی صدا و گاه به رنگ غروب در یک هوای ابریست.
اگر میخواهی در کمین غمهای روزگار نباشی ، دلت را به خدا بسپار ، زیرا اوست مهربانترین مهربانها  ، دلت همیشه با او باشد ، دیگر نه غمی داری و نه لحظه تلخی، آن لحظه است که دلت همیشه در پناه حضرت عشق است.

 

مواظب دلت باش عزیزم

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:مواظب دلت باش عزیزم, | 8:17 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

 

 

اين خواب ها يعني خداحافظ بهار من

يعني بريدي، خسته اي از گيرو دار من

بين دو تا آيينه ماندي ، انعکاسي تلخ

از انتظارش، انتظارت،انتظار من

ديگر رهايت مي کنم تا باز برگردي

به دوره ي آرامش قبل از کنار من

از تو برايم خاطراتت، خنده هايت بس

شب هاي بي کابوس خالي از حصار من

بعد از تو بوي تند غربت مي دهد دستم

در چهارراه گلفروشان ديار من

هر جا قراري با تو بود و طعم آغوشي

مي سوزد از حسرت پس از اين روزگار من

تو روح جاري در مني که شعله مي ريزي

در گريه هاي بعد از اين بي اختيار من

اين اشک ها تنها اميدم بود وقتي عشق

مي خواست خاکستر کند دار و ندار من

اي کاش مثل هر خداحافظ اميدي بود

درحرف هايت.....آتش صبر و قرار من

خوشبخت باش و بي خيال حس و حالم باش

کاري ندارد عشق بعد از اين به کار من


 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:خوشبخت باش, | 1:38 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

تاب، تاب، تاب، تاب، شهر بازی حباب

من،من،رو هوا،ماهی بدون آب

تو،تو، زندگی،زندگی بدون تو

درد کاکتوس ها، بی حضور آفتاب

سنگ های روبرو، حرف های پشت سر

قرص های لعنتی، قرص های اضطراب

شب،شب،شانه ها،شانه های بالشم

هق،هق،گریه هام،این عصاره ی مذاب

تب،تب،شعله هات،سر کشیده از تنم

دل،دل می کند، عشق پشت این نقاب

آب از سرم گذشت،خواب از شبم پرید

کاسه،کاسه، پر شده،صبر من از این سراب

شهربازی تو و، بازی جنون و عقل

باخت های پشت هم،بردهای بی حساب

تاب،تاب انتظار،چرخ چرخ سرنوشت-

گشت و عاقبت نشد،خرس کوچک انتخاب

شهربازی من و ، دور دور اشتیاق

دست های بی حضور، هست های بی جواب

تن نمی دهم به هیچ، هیچ اگر نبود توست

می روم به چاه عشق،با طناب،بی طناب

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:شهربازی حباب, | 1:30 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیس که نشونی تو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته

روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم

 

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 30 مهر 1390برچسب:, | 1:41 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

hoseeinesfahani.mihanblog.com

قطره، دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت، قطره ایستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.
هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی كه خدا گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن.
و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا چشید و طعم دریا شدن را.
روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: آری هست،
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را، بی نهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است.
آدم عاشق بود و دنبال كلمه ای می گشت كه عشقش را توی آن بریزد.
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد. آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت.
وقتی قطره از چشم آدم چكید، خدا گفت: حالا تو بی نهایتی،
چون كه تصویر من در اشك عاشق است


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 30 مهر 1390برچسب:, | 1:39 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

وقتی فکر میکنم به گذشته ها ، آتش میگیرد باز این دل تنها
وقتی فکر میکنم به آن روزها ، باز هم در قلبم مینشیند آن غم بی وفا
با خود گفته بودم دیگر اشک نمیریزم ، دست خودم نیست ، تا به یادت می افتم نمیتوانم در برابر سیل اشکهایم بایستم
با خود گفته بودم فراموشت میکنم ، اما روزی می آید ، مثل امروز ، لحظه ای می آید دلگیرتر از دیروز ، که باز آن خاطرات بی تکرار ، دوباره در خیالم تکرار میشود
نه انگار نمیتوانم بر سر عهد خویش بمانم ، اینکه فراموشت کنم و گذشته ها را به یاد نیاورم
هر چه قدر میخواهم به تو فکر نکنم ، یا با شنیدن اسمت ، یا با دیدن یکی مثل تو بدجور دلم میگیرد
یک روز ، یک جایی ، یک زمانی با هم ، در  همینجا ، همینجا که اینک  تنها نشسته ام ، نشسته بودیم، تو مرا نگاه میکردی ، دستت در دستانم بود و با هم عهدی بسته بودیم
حالا تو کجایی، خدا میداند ، در فکرت چه میگذرد ، آیا هنوز هم مثل من به یاد آن روزها می افتی ، آیا هنوز هم مثل من با یاد آن روزها به گریه می افتی
آیا با شنیدن اسمم دلت میگیرد یا با دیدن یکی مثل من یک قطره اشک ، تنها یک قطره اشک از چشمانت میریزد؟
عجب زمانه ایست این زمانه ی بی وفا ، خیلی وقت است دلم را سپرده ام به خدا
هر چه میخواهم فکر نکنم به آن روزها ، یک خاطره ، تنها یک خاطره از تو ، باز هم میسوزاند دل تنهایم را…


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 29 مهر 1390برچسب:, | 2:56 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

توي يک کنج اتاق

 منم و يک قاب عکس

منم و دنيايي از خاطره ها توي اين کنج اتاق

منم و يک فنجون خالي چاي

منم و يک حبه قند گوشه ء فنجون فال

 منم و يک برگ خشکيده توي دفتر عشق

 منم ويک قطره اشک خشکيده روي فرش اتاق

 توي کنج اين اتاق بي کسي

منم و يک دنيا از خاطره ها

منم و يک جاي خالي تو اتاق

 منم و يک دل تنها و غريب

توي يک شهر پر از تنهايي

 دل من هرجا باشه بازم بي اون تنها شده

 دل من غصه نخور تو هم يه روز شاد ميشي

 دل من غصه نخور

 


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 29 مهر 1390برچسب:, | 10:28 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

راه طولاني ايست و من ايستاده مي نگرم

 

قدمهايم سست و سست تر شده اند

 

احساس ياس و نااميدي بر من چيره شده

 

واي به روزي که تنها راه برگشت

 

نقطهء اشتباه دوبارهء من باشد

 


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 29 مهر 1390برچسب:, | 10:24 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

عاقبت عشق را در سياهي شبهاي تنهايي بايد جست!

عاقب عشق را در دشتي که ديگر کويري خشک و بي جان است بايد جست!

کجاست آن سرسبزي و طراوت؟

کجاست آن رود آرام و پر آب؟

ديگر هيچ نيست در اينجا ، حتي خودت هم نيستي!

تو کجايي؟ خدا ميداند !

عاقبت عشق را در آن دنيا بايد ديد !

بايد ديد و گريست و به عشقهاي اين زمانه خنديد!

بدون التهاب آشيانه عشقت را ويران کرد ، تو در اينجا آرام و قرار نداشتي!

بدون پشيماني قلب بي گناه تو را به دست ابديت سپرد ، تو در اينجا يخ زده بودي!

عاقبت عشق تو همين شد که از قبل پيش بيني ميشد!

آن روزهاي شيرين گذشت!

آن روزهايي که قلبت براي کسي که دنياي تو بود ميتپيد گذشت !

امروز ديگر عمري از تو باقي نمانده که بخواهي قلبي در سينه داشتي باشي  

تا حتي يک لحظه براي خودت بتپد!

يک لحظه شاد بودن در اين لحظه ها آرزوي تو است ، آرزويي که هر کس  

آن را بشنود به تو و اين روزگار پوچ ميخندد!

نه تقصير تو بود و نه تقصير دلت ! مقصر عشق بود که تو را  

در دام خودش اسير کرد!

تو را شکنجه کرد تا بفهمي لحظه هاي عاشقي شيرين است  اما  

به شيريني تلخي هاي لحظه رفتن !

عاقبت عشق را در چند قطره خون و يک عمر ماتم ، يا يک عمر رفتن بايد جست!

 


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 27 مهر 1390برچسب:عاقبت عشق, | 10:53 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

صبح بخير عزيزم  

 

چرا من هرصبح خودم را

 

 در آينه تو سبز مي بينم

 

و تو خودت را در آينه من آبي

 

بيا برويم باورمان را قدم بزنيم

 

تا شانه هاي خيابان خيال کنند

جنگل و دريا بهم رسيده اند !؟

 


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 26 مهر 1390برچسب:صبح بخیر عزیزم, | 1:7 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

من حتي تعداد گلبرگهاي

هر گل مزرعه ات را مي دانستم

مي دانستم که ماه هر شب

براي کدام گل آفتابگردانت لا لا يي مي خواند

با تو در شخم بودم . . در بذر افشاني

در کاشت . . در داشت

و با حيله کلاغها

داستان عشق من در برداشت به پايان رسيد !

و چون مترسک

با شقاوت از ياد رفتم

 


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:, | 7:53 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:, | 7:45 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده ولی عاشق است.
میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد و مثل خورشید گرم گرم است.
میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها.
میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را.
میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم و آرام باشم.
در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم .
آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ، من یک دل مهتابی دارم.
من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟
من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم.
نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را .
مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ، من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:, | 7:23 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

گفتم : خدايا . . . کجاي دنيايي ؟

ايا بر بال شاپرکي سواري ؟

يا به روي ابري شناور

از کدام قبيله اي ؟

و بر کدام اسب مي تازي

بر کدام قله ايستاده مرا نظاره مي کني

قضاوت مي کني عدالت مي ورزي

و حکم مي راني

که اينگونه هواي مرا داري

خدايا هر کجا هستي

بر بال شاپرک . ابر شناور . يال اسب بي قرار

بالاترين قله جذر و مد دريا . شکوه جنگل

ميان کيفم . درون زنبيلم . گوشه دلم

اشپزخانه ام کنج باغچه ام

هر کجا هستي . . . اي خدا

سخت مي بوسمت . .

که اينگونه هواي مرا داري


 


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:, | 7:48 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

در تو گم شده بودم

يا تو در من پنهان شده بودي

که خود تو شده بودم !؟

در من گم شده بودي

يامن در تو پنهان شده بودم

که خود من شده بودي !؟

به چشم تو دنيا را ميديدم

به چشم من دنيا را ميديدي

تمام خنده هايم مثل تو بود

تمام دروغهايت مثل من

تو مي خنديدي

من بغض پنهانت را باران بودم

من مي خنديدم مثل تو به دروغ !

و تو خيسي اندوهم را

به روي گونه هايت پاک مي کردي

و به همين دلايل ساده

من تو شده بودم ... و تو ... من

و مردم ما را با هم اشتباه مي گرفتند !؟

 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 11:37 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

کلافه و بي قرارم ، خبري از گذر زمان ندارم !

دستهايم ميلرزد ، اينک روز است يا شب ، اين را هم نمي دانم

تنها دردي در سينه دارم و بغضي  که گلويم را مي فشارد

تمام وجودم سرد است ، سياهي لحظه هايم کار سرنوشت است

من ديوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بيچاره بودم

نميخواستم عاشق شوم ، قلبم اسير روياهايم شد

روياهايي که با تو داشتم ، کاش ياد تو را در خاطرم نداشتم

خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشي را فراموش کردم

خواستم اشک نريزم ، يک عالمه بغض در گلويم را جمع کردم

کلافه و بي قرارم ، مثل اين است که ديگر هيچ اميدي ندارم

سادگي من بود که بيش از هرچيزي مرا ميسوزاند،

کاش به تو اعتماد نميکردم ، کاش تو را نميديدم و راه خودم را ميرفتم

کاش لحظه اي که گفتي عاشقمي ، معناي عشق را نميدانستم

همه جا مثل قلبم دلگير است ، همه جا مثل چشمانم خيس است

همه جا مثل غروبها ، مثل پاييز و مثل اين روزها نفسگير است

هميشه ميگفتم بي خيال ، اما اينبار بي خيالي به من گفت بي خيال

هميشه ميگفتم ميگذرد ميرود ، اما اينبار گذشت و چيزي از يادم نرفت!

 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 11:29 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

روزي روزگاري عاشقي در گوشه اي نشسته و غم گرفته بود……

 

از يار و ياورش دور بود و غمي بالاتر از غم عاشقي در دل داشت ….

 

در حالي که اشک ميريخت و هق هق دلتنگي به سر ميداد

 

 قاصدکي  بر روي دستان اون نشست….. گويا از سوي کسي آمده بود……

 

قاصدکي که انگار  شبنمي بر روي آن نشسته بود…..

 

شبنمي که بوي اشک ميداد ، بوي عاشقي ميداد و در نگاه آن شبنمي که

 

 بر روي قاصدک نشسته بود چشمان خيس يارش نمايان بود……….

 

عاشق دلتنگ تر شد و بغض گلويش را گرفت ….. قاصدک را با دستانش گرفت

 

 و  با آن درد دل هايش را سر داد و بر آن بوسه  اي زد

 

و در جواب با نفسي از اعماق وجودش قاصدک را فرستاد...

 

اما قاصدک پرپر شد ، شکسته شد و از ادامه سفر بازماند…….

 

سنگيني اشکهاي عاشق بر روي قاصدک مانع سفر کردن او شد.....

 

تمام درد دل ها بر باد رفت و تمام اشکهاي عاشق نيز بر زمين ريخت …..

 

عاشق از دلتنگي شکسته شد و معشوق نيز در آن سوي دنيا

 

 همچنان منتظر قاصدک ماند تا از اين انتظار تلخ پر پر شد....

 


 


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 3:27 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

خواستی بیای خونمون بیا کوچه دلتنگ
یه خونه قدیمی با ادمای یک رنگ
چند تا خونه که رد شی
سمت چپت یه حجلست
همسایمون خورشیده
خونمون رو به قبلست
روی در چوبیمون
عکسه یه میشو گرگه
خونه من کوچیکه
اما دلم بزرگه


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 1:26 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 9:26 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 8:28 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم


برچسب‌ها: <-TagName->
یک شنبه 24 مهر 1390برچسب:, | 8:27 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 23 مهر 1390برچسب:, | 4:29 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

پرسید که چرا دیر کرده است ؟   نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟  
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است!  گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...
در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است .
می خواستم زندگی كنم در را بستند،می خواستم ستایش كنم گفتند خطر ناك است،می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،می خواستم گریه كنم ،گفتند بهانه است،می خواستم بخندم گفتند دیوانه است،به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است پس فریاد كشیدم..........زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم .

 


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 23 مهر 1390برچسب:, | 10:47 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم‌: اگر تو نباشی
زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی‌ات را درآر…
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 23 مهر 1390برچسب:, | 8:24 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 23 مهر 1390برچسب:, | 8:21 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سیبه منتنفرم ...


برچسب‌ها: <-TagName->
شنبه 23 مهر 1390برچسب:, | 8:12 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

 

روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم

 

سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده

 

هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم

 

سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم

 

امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند

 

باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره

 

هر روز با این آرزو بر می خیزیم و هر شب آرزوی سوخته ام را دلم دفن می کنم

 

وای از آن روز می ترسم

 

می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد

 

نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟؟

 

 


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 22 مهر 1390برچسب:, | 7:38 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 22 مهر 1390برچسب:, | 3:42 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

یک سال میگذره از روز هایی که بودی و نبودی...

از شب هایی که بیدارم و نگاهم غرق بارونه...

برگای درخت ها رنگ باختن باز و پاییز میخونه

غروب هر روز تکرار بغض دلم شده...

تصویرنگاهت که از هر واقعیتی واسم روشن تره 

و من که بی شوق و بی روح میخندم

حرف می زنم...

اما افسوس دلم...

و چشمام رو می بندم...

تکرار مردن روزای من

حتی دیگه گریه هم آرومم نمی کنه

آه روزای من...

دیگه طلوع واسه من معنایی نداره...

و خودم رو سپردم به زمان

هر بلایی که دوست داره سرم میاره

دوست دارم چشمام رو همیشه ببندم

کمی با خودم بخندم

من بعد از رفتن تو

تنها یادگاریم از زنده بودن نفس کشیدنه

برگای زرد پاییزی هم به دله مرده من طعنه میزنند...


 


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 22 مهر 1390برچسب:, | 3:38 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

باز باران آمده تا در زیر آن قدم بزنم
باز دلم گرفته تا همراه با باران اشک بریزم
باز دلتنگی به سراغم آمده تا به یاد تو بیفتم
باز بی قراری و باز هم چشم انتظار
احساس من در این روز بارانی ، احساسی به لطافت باران ، به رنگ آبی
آرزویی در دلم مانده ، شبیه حسرت ، شاید هم یک رویا
آن آرزو تویی ، که حتی لحظه ای اندیشیدن به این آرزو مانند لحظه پریدن است ، مانند لحظه زیبای به تو رسیدن است
شیرین است آرزوهای عاشقانه ، به شیرینی لبهای تو ، باز هم باران مرا به رویاها برده ، خیس کرده قلب عاشق مرا با قطره های مهربانش، دیوانه کرده این هوا ، قلب مرا ، چه زیباست قدم زدن به یاد تو در زیر قطره های بی پایانش
باز باران آمده تا یاد مرا در دلت زنده کند، تا به یاد آن روز به زیر باران بیایی تا  عطر حضور تو بیاید در آسمان آبی احساس تا باران بیاورد عطر تو را به سوی من ، تا زیباتر کن آن احساس عاشقانه من
یک لحظه  چشمهایم را بر روی هم گذاشتم ، قطره های باران بر روی گونه ام سرازیر میشد ، به رویاها رفتم ، دلم برایت تنگ شده بود خواستم برای یک لحظه تو را در رویاها ببینم تا آتش دلتنگی هایم کمی کمتر شود ، تا دلم باز هم به عشق دیدنت آرامتر شود ، پرنده از شوق این باران با دیدن دیوانه ای مثل من ، عاشقتر شود!
من و بودم سکوت بود و تنهایی و آسمان،تنها می آمد صدای قطره های باران
سکوت رویاهای مرا به حقیقت نزدیک میکرد ، این باران بود که مرا در رویاها برای دیدن تو همراهی میکرد
تو را دیدم ، نمیدانستم درون رویاهایم هستم ، از آن شاخه به سوی تو پریدم ، تو را در آغوش خودم کشیدم ،گفتم که دلم برایت تنگ شده بود عزیزم
از آن رویا بیرون آمدم ، حس کردم دلم آرامتر شده ، تو در کنار منی و باران تمام شده…


برچسب‌ها: <-TagName->
جمعه 22 مهر 1390برچسب:باز باران, | 10:12 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:, | 4:25 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

http://kakiiee.unblog.fr/files/2008/08/solitude.jpg

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگی  که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:, | 4:19 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 19 مهر 1390برچسب:, | 7:33 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

به نام کلام دروغین عشق
چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.


برچسب‌ها: <-TagName->
سه شنبه 19 مهر 1390برچسب:, | 7:24 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

اشتباه کردم قلبم را به تو دادم ، دل بستم به تو و عهد عشق را با تو بستم
اشتباه کردم آن روز که به تو گفتم به قلب من خوش آمدی
اشتباه کردم اسیرت شدم ، دلتنگت شدم و به انتظار تو نشستم .
بگذار چند روزی بگذرد و بعد قلبم را زیر پاهایت له کن، مرا از یاد ببر و فراموش کن.
چه زود رفتی و دل به غریبه ای دیگر سپردی.
چه زمانه بی وفایی شده ، قلب من چه ساده و تنها شده.
اشتباه کردم که برایت از عشق گفتم ، چه با شور و شوق گوش میکردی حرفهایم را و میگفتی حرفهایم شیرین است ، صدایم دلنشین است.
چه با اراده فریاد زدی که دوستم داری ، پس کجاست آن قلب مهربانت؟
اشتباه کردم رویای شیرین عشق را در خیالم با تو دیدم ، و عکس تو را در کنار عکس خودم نقاشی کردم.
اشتباه کردم برایت نامه عاشقانه نوشتم ، تو هنوز نخوانده ، آن را پاره پاره کردی.
پس کجاست آنهمه قول و قرار؟
آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن ، گناه خویش را میپذیرم
و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم.
پشیمانم ، پشیمان از اینکه چرا حرفهای دروغین تو را باور کردم ، لبخند زدم و با تنهایی خداحافظی کردم.
حالا تو به من لبخندی تلخ زدی و دستهای بی وفایت را از دور تکان داد و گفتی خداحافظ برای همیشه .
میدانستم این عشق سرانجامی ندارد، میدانستم تو نیز مثل همه بی وفایی.
پس خداحافظ برای همیشه.


برچسب‌ها: <-TagName->
دو شنبه 18 مهر 1390برچسب:, | 7:37 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

از همه گذشتم به خاطر تو ، چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو
دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو
گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ، وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم
گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری تا نفس دارم با تو بمانم
روزها گذشت… روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت
من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!
درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ، عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!
روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ، قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ، قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ، نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!
تو لایقم نبودی ، حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم ، برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!
این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم ، خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم
 خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم، تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم، او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ….
یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی ، در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری….


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:, | 9:1 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن
آه که چقدر تلخ است بی تو بودن.
گاهی از این زندگی خسته میشوم ، گاهی نیز از عشق دلشکسته میشوم.
گاهی در گوشه ای تنها مینشینم و اشک میریزم ، گاهی  نیز عکسهایت را در آغوش میگیرم و از دلتنگی ات گریه میکنم.
این است رسم عشق ، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی
پشیمانم از اینکه عاشقم ، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم .
کاش که عاشق نمیشدم ، تنهایی دوای درد من است.
دلم نمی آید رهایت کنم ، حالا که عاشقت هستم دلم نمیخواهد قلب مهربانت را بشکنم.
گرچه من از کرده خویش پشیمانم ، اما چون با تو هستم خوشبخترینم.
آنقدر دوستت دارم که دلم نمیخواهد بگویم که فراموشم کن .
آه که چقدر این لحظه ها نفسگیر است ، آه که چقدر این قلب بی گناهم پریشان است.
از امروز میترسم که از من دور شوی ، از فردا میترسم که تو را از دست بدهم ، به چه امیدی با تو باشم ای بهترینم؟
این سرنوشت و روزگار بی وفا با قلب من نمیسازد میدانم اگر با تو باشم فردا که رسید حال و هوای من از امروز دلگیرتر است.
آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است .
قلب من بی طاقت است ، چشمهایم دیگر اشکی ندارند برای ریختن .
نمیدانم از دوری تو اشک بریزم ، یا از دلتنگی ات.
نمیدانم غصه امروز را بخورم ، یا غم فردا را بکشم.
نه دیگر کار من از کار گذشته است ، راهی جز عاشق ماندن و غم و غصه های عشق را تحمل کردن نیست.
باید سوخت ، باید در راه عشق نابود شد ،آه که چقدر تلخ است .


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:, | 8:58 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

GERDO.TK

آرام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری ! می دانم که در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای.
آرام باش که این زندگی ارزش اینهمه غم و غصه را ندارد.
می دانم که از درد تنهایی نایی نداری و دیگر غروری نیز درونت نمانده بیخیال باش و مثل او هیچ غمی نداشته باش.ای دل بی طاقتم او رفت و دیگر نیز برنمیگردد ، منتظرش نباش.
این لحظات زیبای زندگی را به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده.
او دیگر عاشق تو نیست و دلش با تو نیست.
او که رفت دیگر نمی آید ، اگر عاشق بود هیچگاه نمی رفت.
می دانم که هنوز هم عاشقی ، و هنوز هم منتظر آمدن او هستی ، اما از من به تو نصیحت بی خیال آن بی وفا شو.ای دل ساده ام تو با این شکستگی مرا نیز شکسته ای و خسته ام کردی.
ای دل بی گناهم ، هنوز هم یک عالمه خریدار داری ، و هنوز هم هستند آنهایی که آرزو دارند مال آنها باشی. برو اسیر قلبی شو که لایق تو باشد ، اسیر کسی شو که واقعا عاشق باشد و حرفهایش از ته دل باشد. ای دل بی گناهم او دیگر مال تو نیست ، او دیگر یک ذره نیز دوستت ندارد.
بیخیال آن بی وفا و سنگدل شو ! اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمیکرد.
اگر عاشقت بود بعد از رفتنش در نامه هایش بر عشق لعنت نمیگفت و وجود عشق را انکار نمیکرد.
آرام باش ای دل شکسته خورده ام! هنوز راه زیادی تا پایان زندگی مانده ، و هنوز هم هستند کسانی که لایق تو باشند. آن سنگدل که با تو بی وفایی کرد را رها کن ، بگذار یک ذره غرور نیز در دلت بماند، خودت را در مقابل او که لایق تو نیست کوچک نکن! بس است هر چه التماس کردی و به خاکش افتادی ، بس است هر چه برایش اشک ریختی.
او رفت و دیگر نیز نمی آید. بگذار برود ، می دانم روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند و روزی صد بار بر خودش لعنت بفرستد که چرا رهایت کرد.
ای دل شکسته خورده ام ، آرام باش زیرا تو هنوز یک عالمه خریدار داری.


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:آرام باش ای دل, | 6:26 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

تو که میخواستی امروز بروی
پس چرا دیروز با من عهد بستی
تو که میخواستی امروز مرا تنها بگذاری
پس چرا دیروز مرا عاشق خودت کردی
به یادت هست حرفهای روز اول آشنایی را
به یادت هست قول و قرارهای آن روز بارانی را
به یادت هست فریاد دوستت دارم را
به یادت هست از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را
میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی
یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی
حالا من هستم و نگاهی خسته ، به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته
من که مانده ام در پشت درهای بسته  ، تو کجایی ، دلت با دلی دیگر در کنار ساحل عشق نشسته
روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری
گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری
کمی دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده
شب های تیره و تار من
مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم
به یاد می آورم حرفهایت را
باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
از آن روز تا به امروز تنهای تنها مانده ام
دل به هیچکس ندادم و هنوز با غصه ها مانده ام
نمیتوانم فراموشت کنم ، محال است روزی بیاید که یادت نکنم
یا با دیدن عکسهایت گریه نکنم
نمیتوانم فراموشت کنم…. نمیتوانم فراموشت کنم


برچسب‌ها: <-TagName->
پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:نمیتوانم فراموشت کنم, | 6:15 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

گردو

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند.
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم، ای کاش ، کاش ، کاش…
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم،دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند و دریایغم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند و ای کاش در کنارم بودی،
کاش بودی و دلم را از امید وآرزوهای انباشته شده خالی میکردی باورم نمیشد ، سخت است
باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم .بی کس ، بی نفس ، میروم با
 همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.
کاش که تو در کنارم بودی، دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم.
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی
و ای کاش تو در کنارم بودی باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم بدجور برای
 تو تنگ است، باورم نمیشود که رفته ای…


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 13 مهر 1390برچسب:باورم نمیشود, | 11:27 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

حال و روز خوشی ندارم ، این روزها حس خوبی ندارم
قلبم از احساسم شاکیست ، جان خودت بی خیال ،حوصله حرفهایت را ندارم
حرفی نزن که بدجور دلم از تو گرفته ، دیگر بس است هر چه تا به حال اشک از چشمانم ریخته
شاید تو لایق اشکهایم نیستی ، چشمانم از اشکهایم شاکیست ، تو برایم مثل قبل نیستی
آن عطر مهر و محبتهایت که فضای قلبم عاشقانه میکرد را دیگر حس نمیکنم ، وقتی دستهایم را میگیری آن گرمای همیشگی را احساس نمیکنم
نگو احساست به من همچو گذشته است که باور نمیکنم، نگو دوستم داری که درک نمیکنم
حال و روز خوشی ندارم ، سر به سر دلم نگذار که طاقت بی محبتی هایت را ندارم
قلبم از احساست دلخور است ، دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است
بهانه هایت تکراریست ، دیگر قلب شکسته ام ساده و دیوانه نیست ، گرچه هنوز هم خیلی دوستت دارم اما دیگر جای تو در کنارم خالی نیست
جای تو را غم آمده و پر کرده ، احساسم به عشقت شک کرده ، بودنت مرا آزار میدهد ، حرفهایت اشکم را در می آورد ،نیا در بستر عشق ، نیا که بیمارم ، طبیبی نیست و من به درد نبودنت دچارم
اینکه هستی اما تنها مال من نیستی ، اینکه در کنارمی اما به عشق نفسهایم با من همنفس نیستی ، اینکه اینجایی و دلت با من نیست !
به درد نبودنت دچارم ….
اگر باشی عذاب میکشم ، اگر نباشی تمام دردهای این دنیا را میکشم ، وای که هم بودنت ، هم نبودنت مرا عذاب میدهد ، فکری به حالم کن که عشقت دارد کار دستم میدهد
حال و روز خوشی ندارم ، جان خودت بی خیال که دیگر حوصله بهانه هایت را ندارم…


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 13 مهر 1390برچسب:دلت با من نیست, | 11:24 بعد از ظهر | بهاره رسولی |

GERDO.TK

و باز در یک عصر پاییزی دلم گرفته است.
دلی که همچو برگهای درختان پاییزی زرد و خشک و خسته است.
آری دل شکسته ام بدجور گرفته است.
قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت.
یک غروب سرد و بی روح پاییزی ، یک دل عاشق ولی تنها و دلتنگ با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب.
قدم میزنم و به سرنوشت خویش می اندیشم.
و باز در یک غروب پاییزی دلم بدجور برای تو تنگ شده است.
دلم برای آن دل بی وفایت تنگ شده ، نمیدانم چرا ولی بدجور دلم هوای تو را کرده است.
یک عصر سرد پاییز ، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که با همان نسیم آرام باد بر زمین میریزند.
یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک رویای محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان قدم میزنم با همان دل شکسته و دلتنگ.
دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب در میان برگهایی که از درختان می افتند.
دلم خیلی گرفته است و دلتنگ تو هستم عزیزم.
بیا و با حضورت این پاییز سرد را بهاری کن ، و به این برگهای زرد و خسته جانی تازه ببخش.
بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم.


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 13 مهر 1390برچسب:, | 5:6 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

آهسته بیا ،
باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای
اینجا قلب من است
آهسته ،
این قلب، شکسته…
 نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !
آمده ای که بگویی پشیمانی؟
اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته
آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان
بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را …
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو
بگذار در حال خودم باشم ،
نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم ،
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم ،
نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم
آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته …


برچسب‌ها: <-TagName->
چهار شنبه 13 مهر 1390برچسب:, | 5:0 قبل از ظهر | بهاره رسولی |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 12 صفحه بعد